تبليغاتX
دلتنگی های قاصدک
دلتنگی های قاصدک غمگینی که از شمال امده

اگه چشمات رنگه خوابه

من می خوام از خواب نپرم

عمری....

عشقتو از یاد نبردم

عمری....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط مونس مشرقی  | 

پس کی این بغض لعنتی میخواد بترکه؟؟

 

دلم بارون میخواد...بارون

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 مهر1386ساعت 11 بعد از ظهر  توسط مونس مشرقی  | 

خدا عشق هست و عشق خداست!

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 مهر1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط مونس مشرقی  | 

یک نقطه بیش بین رحیم و رجیم نیست

از نقطه ای بترس که شیطانی ات کند

اب طلب نکرده همیشه مراد نیست

گاهی بهانه ایست که قربانی ات کند

...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 اردیبهشت1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط مونس مشرقی  | 

!!دارم این روزها رو بالا میارم!!

+ نوشته شده در  شنبه 22 اردیبهشت1386ساعت 9 بعد از ظهر  توسط مونس مشرقی  | 

نه از اغاز چنین رسمی بود

                         و نه فرجام چنین خواهد شد

                         که کسی جز تو ..تو را بشناسد

و تو در راه رسیدن به خودت تنهایی...

+ نوشته شده در  جمعه 24 فروردین1386ساعت 8 بعد از ظهر  توسط مونس مشرقی  | 

انگاه که بغض غرور او را در استانه نیایش بر پهنای سجاده اش شکست

کاش می دانستم چگونه...چگونه خدا تاب می اورد این همه اندوه را؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 19 فروردین1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط مونس مشرقی  | 

نه تو می مانی..نه اندوه و نه هیچ یک از مردم این ابادی

به حباب نگران لب یک رود قسم

و به کوتاهی ان لحظه شادی که گذشت

غصه هم خواهد رفت

انچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند

لحظه ها عریانند

به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگر

تو به اینه...نه اینه به تو خیره شده است

تو اگر خنده کنی او به تو خواهد خندید

و اگر بغض کنی اه از اینه دنیا که چها با تو خواهد کرد

گنجه دیروزت پر شد همه از حسرت و اندوه و چه حیف

بسته های فردا همه ای کاش ای کاش

ظرف این لحظه ولیکن خالیست

ساحت سینه پذیرای چه کس خواهد بود

غم که از راه رسید

در این سینه بر او باز مکن

و یادت باشد تا خدا فقط یک رگ گردن باقیست!

+ نوشته شده در  شنبه 11 فروردین1386ساعت 10 بعد از ظهر  توسط مونس مشرقی  | 

خدای من یک سال گذشت

هر چه کردم دیدی و هر چه بخشیدی و عفو کردی ندیدم

خدای من یک سال گذست و چهار فصل

هراسان شدم پناهم دادی..بیمار شدم شفایم دادی

ارامش و امنیت که رسید طبیب و پناه را از یاد بردم

خدای من یک سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه

پی تقدیری نیکو..پرسان می گشتم

شب قدر مرا خواندی بر سر خوانی پر از عشق و معرفت تا طلوع فجر گریستم و دستان ملتمسم

به اسمان بلند بود.

قلم رحمتت بر صحیفه بی تقدیرم خواست که بنگارد تقدیر نیکویی را

هیهات!

با افتاب فردایش تقدیری دیگر را جست و جو کردم  و بار دیگر ارزوی خیسم خشکید و بر باد رفت

خدای من..یک سال گذشت و چهار فصل و دوازده ماه و سیصد و شصت و پنج روز

هر روز بر سجاده عبادت به رسم عادت زانو می زدم که ذکر تو گویم

پیشانی بندگی بر تربت ان نازنین می نهادم و بندگی هزاران معبود دیگر می کردم و

لحظه لحظه اش معبود یگانه را از یاد می بردم

خدای من..یک سال گذشت و چهار فصل و ....

چه می گویم؟!

خدای من سال ها گذشت..ده..پانزده...بیست و سه سال

هر چه کردم  دیدی و هر چه بخشیدی و عفو کردی ندیدم

خدای من..چگونه است که همچنان دوستم داری و به محبت من خوانی؟

چگونه است که رهایم نمی کنی؟

چگونه است که هرگز از تو ناامید نمی گردم؟

این چه رسم خدایی است؟

خدای من اوای ملکوتی یا مقلب و القلوب و الابصار می اید

تو مرا می خوانی که بخوانمت؟

این منم که با حسرت سال های رفته یا مدبر الیل و النهار

این منم با هزاران امید به سال های پیش رو یا محول الحول و الاحوال

خدای من بندگی ام را بپذیر ..التماس مرا بشنو حول حالنا...حول حالنا...حول حالنا

خدای من ارزویم چه شد؟الی احسن الحال

خوب من..بوی عطر تحویل می اید

چه مبارک تقدیری!

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 6 اسفند1385ساعت 9 بعد از ظهر  توسط مونس مشرقی  | 

باغ من

       آسمانش را گرفته تنگ در آغوش

       ابر   با آن پوستین سرد نمناکش

       باغ بی برگی

       روز و شب تنهاست

       با سکوت پاک غمناکش

       ساز او باران

       سرودش باد

       جامه اش شولای عریانی ست

       ور جز اینش جامه ای باید

       بافته بس شعله ی زر تار پودش باد

       گو بروید یا نروید   هر چه در هر جا که خواهد یا نمیخواهد

       باغبان و رهگذاری نیست

       باغ نومیدان

       چشم در راه بهاری نیست

       گر ز چشمش پرتو گرمی نمیتابد

       ور به رویش برگ لبخندی نمیروید

       باغ بی برگی که میگوید که زیبا نیست ؟

       داستان از میوه های سر به گردون سای اینک خفته

       در تابوت پست خاک میگوید

       باغ بی برگی

       خنده اش خونی ست اشک آمیز

       جاودان بر اسب یال افشان زردش میچمد در آن

       پادشاه فصل ها پاییز                                       "  مهدی اخوان ثالث

+ نوشته شده در  شنبه 28 بهمن1385ساعت 4 بعد از ظهر  توسط مونس مشرقی  |